* سرش توی کار خودش بود. آرام و تنها، یک گوشه می نشست. کمتر با بچه ها بازی می کرد خیلی لاغر بود مادر نگران بود. بچه چهار ساله که نباید این همه آرام باشد. بعدها فهمیدند که قلبش ناراحت است. عملش کردند.
* می خواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند. حتی توی خانه صدایش می کردند "آشیخ احمد" ولی نرفت . می گفت: "کار بابا تو مغازه زیاده"
* هم دانشگاه می رفت هم کار می کرد. در یک شرکت تاسیساتی. اوایل کارش بود که گفت: " برای ماموریت باید بروم خرم آباد". خبر آوردند دستگیر شده با دو نفر دیگر اعلامیه پخش می کردند. آن دو تا زن و بچه داشتند احمد همه چیز را به گردن گرفته بود تا آنها را خلاص کند.
* رزمنده حسابی خسته بود و از بی خوابی گلایه می کرد. حاج احمد او را تا سینه کش خاکریز بالا برد و جایی را در روبرو، در آسمان سمت غروب نشان داد و گفت: "ببینم بسیجی! می دانی آنجا کجاست؟ آنجا انتهای افق است، من و تو باید این پرچم خودمان را آنجا بزنیم، در انتهای افق... هر وقت آنجا رسیدی و پرچم خود را کوبیدی، بعد بگیر بخواب، ولی تا آن وقت، نه!"
* ترکش خمپاره حاج احمد را به شدت زخمی کرده بود. بچه ها به زور او را به بیمارستان صحرایی بردند. کار به اتاق عمل و جراحی افتاد. نمی گذاشت بی هوشش کنند. می گفت می ترسم موقع به هوش آمدن اطلاعات نظام و عملیات را لو بدم. بی هوشش نکردند، همانطور عمل شد.
* رفت لبنان... راستی راستی هم دیگر برنگشت. سال ۶۱ بود که رفت...و مفقود ماند تا امروز.
در انتظار ظهور...
ما را در سایت در انتظار ظهور دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: سیاوش بازدید: 254 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1391 ساعت: 0:02